ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: آواز, نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 20:38
این تابستان از قشنگترین تابستانهای عمرم بود. از آنها که گرما را بهانه نمیکردم برای بیرون نرفتن. از ماندن در خانه لذت میبردم همانطور که از قدم زدن در خیابانهای انقلاب. من انگار فراموش کرده بودم برای شاد بودن خودم هم یکی از شرطهای لازم هستم. این تابستان خوشحال بودم و این خوشحالی را قبل از هر چیز مدیون خودم هستم که خواستم. یاد گرفتم. سخت هم یاد گرفتم که بعضی امور از محالات وقوعی هستند پس هر از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...
میدانم که عجیب به نظر میرسد، اما در طول بازی وقتی به افراد دور و برم نگاه میکنم، همه به یک اندازه زشت و از ریخت افتاده میآیند.یک روز این مطلب را با دکترم در میان گذاشتم و او به من گفت که این احساس، به نوعی درست است؛ این که ما اینجا هستیم، نه برای درست کردن زشتیها و نقصها، بلکه برای خو گرفتن به آنهاست؛ این که یکی از مشکلات ما عدم توانایی تشخیص و پذیرش نقصهای درونمان است. درست همانطور که ه از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...
گریه ها با هم تفاوت دارند، گاهی بغض می کنیم اما نمی باریم، گاهی از پهنای صورت اشک می ریزیم، گاهی هم شروع می کنیم های های باریدن.
گریه ها با هم تفاوت دارند، گاهی بی صدا می باریم، گاهی چنان هق هق می کنیم که گویی دردی مانده از سال ها قبل و حالا بهانه اش را یافته.
گریه ها با هم تفاوت دارند، گاهی می گذاریم همه بخوابند بعد بباریم، گاهی می گذاریم بروند، گاهی جایی نمی گذاریمشان بی اجازه می بارند.
هر گری از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...
در را که باز میکند، روشنی میریزد روی پتوی پسرمان.
وقتی میآید تو، همان پیراهن سرخابی را پوشیده. چشمش هم که به میز عسلی میافتد دکمههایش را میبندد. فقط خیره نگاهم میکند.
شوهر تازهاش از بیرون صداش میکند: «باز کجا رفتی؟»
مینشیند پهلوی تخت. دم میز عسلی. نگاهم میکند.
عکاس گفته بود: «لبخند بزنید.»
خندیده بودم، در سکوت.
میچرخاندم رو به دیوار، جوری که شاید نبینمش. چشمم میافتد به نقاشی پسرمان از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...
- بگو
- وِد، از وقتی از کورسیکا برگشتم. انگار... انگار تو همیشه همراهم بودی. میفهمی؟ من حتی اسمتو نمیدونستم. هیچ امیدی نداشتم که دوباره ببینمت ولی همراهم بودی. ممکنه؟ چنین حسی داشتن؟ قبلا نمیفهمیدم.- اما دوباره منو دیدی.- نه- من یه مدیر تولید پیدا کردم که توی شهر زندگی میکنه. کسی که خیلی خوش رفتاره، مودبه، بانزاکته.
- خب. تارا من مدیرتولیدی هستم که توی شهر زندگی می کنه. نه کارگردانم نه دان*. از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: همراهمه, نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 20:38
- درو باز کن ببینم چی شده!- نمیخوام.- کی اذیتت کرده؟- همه ی همه.- بیا درو باز کن حرف بزنیم.- نمیخوام تو همش دعوا میکنی.- قول میدم دعوا نکنم.چهار سالش است و با هم کنار نمیآییم. در را باز میکند و مینشیند توی بغلم. اشک هایش را که پاک میکنم میگوید:- بازی هم میکنیم؟- نه من کار دارم. میرود توی اتاقش، در را میبندد و من به این فکر میکنم که چرا انقدر دنیاهایمان از هم دور است....
بعد مدتها از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...